در کمانه
کلمات کلیدی مطالب
 
نویسنده: زهرا معماریانی - جمعه ۸ آبان ۱۳٩٤

شاید کنار اتوبوسی کلاسیک

هنگام اعزام سربازان

به جنگی در قعر تاریخ

به گردنت می‌آویختم

و مسئله‌ام

برنگشتن‌ات می‌شد

شاید مسئله‌ام چادر سیاهی

در نوبت‌های ملاقاتت بود

شاید سهم ما تکه‌ای از آتش دامن‌گیر جنگی در عصر یخبندان

یا گرسنگی کودکان علیل‌مان زیر دستان مهربان آفتاب می‌شد...

اما

مسئله‌ام انگار به هیچ کجای این آشفته بازار نمی‌آید

مسئله‌های خانگی

آدم‌های خانگی

از در فراتر نمی‌روند

 

دنیا که هیچ

قلب چون تویی هم تکان نخواهد خورد

 

مسئله‌ام دیگر «تو» هم نیست

که هیچ وقت نخواهد آمد

مسئله، دنیا و چهره‌ی خونینش

یا مرگ با سایه‌ی سنگینش نیست

که کنار تو از ذهنم پاک شود

 

صورتِ مسئله‌ی من سال‌هاست

کنار جای خالی تو

کنار تصویر آشفته‌ی جهان

از آینه ها پاک نمی‌شود.

 
نویسنده: زهرا معماریانی - سه‌شنبه ٧ مهر ۱۳٩٤

خیلی دورتر از اینجا

دور تر از

برق برقِ خانه های تلنبار شده در بلندی شب

سفره را روی زمین چیده بودیم

و آقاجان

با مفاهیم ساده ی آجری خانه می ساخت

تو را حدس می زدم

مثل پرنده که لانه اش را

 

 
نویسنده: زهرا معماریانی - سه‌شنبه ٥ اسفند ۱۳٩۳

بخش اعظم تو، با جمعیت رفته
و ادامه‌ات:
هزار قبض عوارضی روی آسفالت.

جا ماندم
آنطور اصابت کرده‌ام به زمین
که پرنده به شیشه‌ی ماشین،
وقتی در ارتفاع کمی به خانه برمی‌گردد.

 
نویسنده: زهرا معماریانی - دوشنبه ٦ امرداد ۱۳٩۳

اول در نمایش‌مان دست می‌برند

بعد کلاً  به رخ‌ دادن‌مان شک می‌کنند

که ما فقط دو گذشته‌ی دوریم

کنار دکّه ای

به خون تابستان تشنه        ایستادیم

زیر آفتاب

تجمع روزنامه‌ها جنگ‌زده‌ مان کرد

بطری آب را سرکشیدیم

و اگر نسیمی گذشت

تکه آجر را آرام با نوک کفش

روی تصویر نوزاد انسان سراندیم

 

فاجعه را باد جا به جا نمی‌کند

فاجعه دو پا دارد

گاهی کنار دکّه می‌ایستد و فراموش می‌شود

و گاه مثل عفونت یک زخم

 روی زندگی کودکان می دود           و به فردا سرایت می‌کند

 

 
نویسنده: زهرا معماریانی - جمعه ٦ تیر ۱۳٩۳

کاری ندارد فراموشت بشوم
وقتی که مرزها صاحب ندارند
و در باد هی تکان می‌خورند
بیا این تنِ من
بازمانده‌ی جنگ‌های خانگی
بدون قمقمه بی پرچم
کوله را بفرست به اقصی نقاط پشتم
و مسیرهای فرعی را دور گردنم بینداز
چشم‌هایم جای دوری نمی‌رود
حتی اگر روی نزدیک‌ترین دیوار کاذب
نوشته باشند بمیر

به تو نگاه می‌کنم، به مستقیم
که شواهد کمی از بودنم دارد
و شب‌ها میدان‌های شهر را حفظ می‌کند
از من خاطرات زیادی رفته است
قاطی سفره‌های زیرزمینی
که استخوان آدم سرو می‌کنند
و تو در عکس‌های زیادی برگشته‌ای
در بزرگداشت‌های عمومی
و اداره‌ی پست
مفهوم رایگان تو را خوب می‌رساند

با تو اَم، با همه گیر شدنت
از ضایعات عفونی مدرسه
در سال‌هایی که سرفه ضرباهنگ منظمی دارد
و در زلزله‌های به موقع
ملحفه‌ها زود اهدا می‌شود
من را به خاطره های ملی‌ات اضافه کن
که زیر بار نرفتن ترک برداشته‌
ولی بارها وقت شکستن رقصیده‌ام
روی خرده شیشه‌های شب قبل
که اطراف همین تپه‌های محلی
مرگ پدرم را روی شانه‌ام گذاشت

 
نویسنده: زهرا معماریانی - چهارشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۳

«آدم دیوانه است که فکر می‌کند هنوز می‌شود کسی را باور کرد»؛ این را نگفتی. توی دست‌هایت دیدم. که دوست داشتم آنجا چیزی از دوراس دستت می‌بود. بدون اغراق. بی‌سر و صدا. بی‌اطوار دستت را می‌گرفتم، می‌گذاشتم روی چشم‌هام، برجستگی درد را نشانت می‌دادم. بعد توی بوق ماشین‌ها می‌بردمت. همانطور بی‌هیچی می‌رفتیم قاطیِ جاده‌ها. توی صدای اتوبوس شب. آنجا که آدم‌ها هیچ‌چیز نیستند جز یک مسافر با مثانه‌ای پر. می‌دانی آدم وقت احتیاجات طبیعی بدنش هیچ پخی نیست. توی ضیافت های کلاسیک، مدرن، پست مدرن، ملی، خانوادگی و ... بهرحال تو انسانی. وقت درد هم. وقت مرگ طبیعی هم. هم‌آن‌جا که می‌خواهی بروی از توی کشو یا جیب بغل کتت یا در ِماشین چیزی بی‌اهمیت برداری، می‌خواهی تابلوی کج روی دیوار را راست کنی؛ سعی می‌کنی خفگی مختصری را که روی دلت حس می‌کنی نادیده بگیری ولی در یک چشم بهم زدن توی یک خلأ گنگ پرتاب می‌شوی. تمام.

«آدم دیوانه است که توی برخورد اول قهقهه نمی‌زند به تفاهم انسان بوده‌گی، به توهم های مشترک». دوست داشتم این را از چشم‌های ساده‌ام می‌خواندی وقتی که «باد همه چیز را با خود...» می‌برد و خیابان داشت شلوغ‌تر می‌شد. چشمهات نگران بود. باز یکی رفته بود. یکی داشت می‌آمد.  راهمان را کشیدیم سمت خیابان‌های فرعی آن ور میدان. می‌خواستم ببرمت روی یک جای بلند؛ شاید پشت بام همین مجتمع خودمان. جایی که هوا آزادتر باشد. بنشینیم لب بام. گردن کج کنی رو به من و به خیابان و  به آسمان. مضطرب بخوانی: «از این همه در، یکی حتما واقعی است، یکی از این همه در باید باز شود..» شانه‌ام را بکشم بالا به زور برسانم به شانه‌ات.  بگویم بیخیال! بعد چشمهایم را تنگ کنم و با انگشتانم تیری در هوا شلیک کنم و بگویم: نیگا! دسته‌ی آدم‌ها، دود و فریاد و مرگ و باز آن هیچی ِنامفهوم. بیخیال!

می‌شد دید یک دقیقه‌ای را هم که اطرافیان سکوت می‌کنند، درست توی همان یک دقیقه دنیا دارد راه خودش را می‌رود. بدون ما جشن می‌گیرد. بدون تو انقلاب می‌کند. بدون من مرزها را جابجا می‌کند و آدم‌های سرکوچه و ته خیابان را می‌گذارد لای کلمات یک کتاب ممنوعه.

داشت دیر می‌شد. ما فقط راه رفته بودیم. نمی‌شد با چند کلمه در چند خیابان و روی چند صندلی از درد گفت. گونه‌ات را بوسیدم. خیالاتم را گذاشتم توی کیف پولم و سوار تاکسی شدم. توی راه سعی کردم به مسافت‌ها و ترتیب فروشگاه‌ها و ساختمان‌های اداری فکر کنم. 

آدم دیوانه است که فکر می‌کند با چند کلمه رد و بدل شده و نشده، می‌تواند به درد بخندد؛ این را توی سرم شنیدم و کلید انداختم. 

کتری جوش آمده. حتی وسط مبارزات مدنی هم کتری جوش می‌آمده. همانقدر که رانندگان اتوبوس‌های شب‌رو چای را مصرف کرده‌اند، همان‌قدر که تو وقت کپی-پیست کردن گفتارها، همان‌قدر که من توی شب‌های غریب مونیخ. دوست داشتم این را مثل یک کشف جدید مقاله کنم بدهم دستت. سر از توی کتاب برداری و به مسیر چای از دهان تا مقعد فکر کنی. به انتخاب کلمات طبیعی. به انتخاب طبیعی کلمات.

دارم این عینکه را تمیزش می‌کنم؛ از کلمات اضافه که بر تن کسی می‌دید. کسی که تنها یک اسم بود. یک اسم برای من. که یک روز برایم از دور دستی تکان داده، عجولانه پیش رفته ایم و خیلی سریع گم شده‌ایم توی دیوارهای نخ‌نمای یک کافه. که چندش آورترین ِمکان‌های عمومی‌ست. چه بالادست چه فرودست. بعد، مثل همه، انداخته‌ایم توی سرازیری خیابانی هرز. جز چند گفتگوی قابل پیش‌بینی، چیزی رو نکرده ایم.

شکّی چسبنده‌ توی برخوردهای اول، نگاهمان را تار می‌کند. نمی‌گذارد که گوشه‌های انسانی‌مان را ببینیم. نمی‌گذارد که توی جمعیتی فریادگر به طبیعت مرگ فکر کنیم همان‌قدر که دست‌های سردمان را روی بخار لیوان چای کنار خیابان به هم می ساییم و به جنگیدن فکر می‌کنیم... همان شکّ لعنتی که وقت رو به رو شدن با اساطیر خشکیده بر تن کتاب‌ها گورش را گم می کند... .

 
نویسنده: زهرا معماریانی - شنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩۳

اینکه بنویسم
سیزده سالگی خانم بزرگ
پشت درختان معمولی یک باغ
در ترس از جماعت روس منجمد شد
چیزی را عوض نمی‌کند

تاریخ همیشه از کنار خانه‌ی ما رد شده
و قبیله‌ی من
روی ردّ کامیون حمل اجساد
مشغول سبزیکاری بوده‌اند.

 
نویسنده: زهرا معماریانی - یکشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩٢
بگذارید جهان تا ابد سخنرانی کند
و تعریف جدیدِ زیست را
  بزند توی سر زمین

ما را چه به مداوای ابرهای پیر
وقتی که از جیب لباس‌های قدیمی
به جای خاطره، 
ترس می ریخت
و کسی با گچ سفید
زمستان را مبتذل می‌کرد...
سرزمین را،
و مرگ را مبتذل می‌کرد

بگذارید جهان از ابد رونمایی کند

ما را چه به حقیقت خونین زمین
زیر پوشال زمستان
وقتی آنقدر از حماسه دست کشیده‌ایم
که لقمه‌های گوارای وجود را
به ضرب چاقو
به خوردمان داده‌اند

**
بزرگ شده‌ام
 صبح ورم کرده در گلویم
غروبی را که گوشه‌های خیابان تف کرده‌اید،
به خمیازه می‌گذرانم
و رفتار هیجانی دستکش‌های بی‌انگشت
جلوی دهانم را نمی‌گیرد

من را چه به جوشش عصیان در رگ
وقتی که روزهای سرمازده تاریخی ترند...

«پرواز را به خاطر نمی‌سپارم»
و دست‌های جهان خالی‌ست
شما را به آب دیدگی قفس فولادی‌ام
شما را به دانه‌ی اشک
شما را ...
به بال پرچم‌های بزرگ ارجاع می‌دهم
که وقت باران پرنده
خون پس می‌دهند.

 
نویسنده: زهرا معماریانی - دوشنبه ۳٠ دی ۱۳٩٢
در جشن شلوغ کفش های رنگی شهر
هر صبح، پیرمردی
سیاهی خاطراتم را واکس می‌زند
و یاد تو را
برق می اندازد
و خیابانی که دلم می‌خواست
پا به پای کفش‌های ما
به دنیا می‌آمد.

این نبودن های عزیز...
این فقدان های موجّه برای عزا گرفتن
جای صندلی‌ام را هربار
کنار پنجره
محکم تر می‌کند

سرگردانی
آن بیرون
به جای تمام آدم‌های نیامده
برای زندگی‌ام
دست تکان خواهد داد
 
نویسنده: زهرا معماریانی - شنبه ٢ آذر ۱۳٩٢

کاغذی تازه برداشتم
که به چاهی عمیق می ریخت؛
درست زیر دو تابلوی کویری مفرط
روبروی آن خانم مشاور خوشگل
_که خودِ جولیان مور بود
و صفحه ی بی عدد ساعت را نمی دید_

کاغذی تازه برداشتم
و او نمی توانست ابر بالای سرم را منفجر کند

مروارید ها را روی کاغذ ریختم
با دو پیمانه حرف مفت
گذاشتم ساعت به عدد بیاید
آنوقت کلید را فشار دادم

زمان ایستاد
کویر در چاه هایش ادرار کرد
جولیان را روی کاغذ تکه تکه کردم
و زنی که پستان هایش را به گردن آویخته بود
در سی سالگی
هموژن شد.

مطالب قدیمی تر »
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من: