بگذارید جهان تا ابد سخنرانی کند
و تعریف جدیدِ زیست را
  بزند توی سر زمین

ما را چه به مداوای ابرهای پیر
وقتی که از جیب لباس‌های قدیمی
به جای خاطره، 
ترس می ریخت
و کسی با گچ سفید
زمستان را مبتذل می‌کرد...
سرزمین را،
و مرگ را مبتذل می‌کرد

بگذارید جهان از ابد رونمایی کند

ما را چه به حقیقت خونین زمین
زیر پوشال زمستان
وقتی آنقدر از حماسه دست کشیده‌ایم
که لقمه‌های گوارای وجود را
به ضرب چاقو
به خوردمان داده‌اند

**
بزرگ شده‌ام
 صبح ورم کرده در گلویم
غروبی را که گوشه‌های خیابان تف کرده‌اید،
به خمیازه می‌گذرانم
و رفتار هیجانی دستکش‌های بی‌انگشت
جلوی دهانم را نمی‌گیرد

من را چه به جوشش عصیان در رگ
وقتی که روزهای سرمازده تاریخی ترند...

«پرواز را به خاطر نمی‌سپارم»
و دست‌های جهان خالی‌ست
شما را به آب دیدگی قفس فولادی‌ام
شما را به دانه‌ی اشک
شما را ...
به بال پرچم‌های بزرگ ارجاع می‌دهم
که وقت باران پرنده
خون پس می‌دهند.

/ 1 نظر / 8 بازدید
احسان

سلام مرسی زهرا ارزو ی همیشگی من خوب باشی / سلسه موشها فروردین و اردیبهشت نود وسه بندرعباس