شعر

 

1.

تنهایی

از آن دست کلماتی­ست که

برگ های گل و روزنامه را مچاله می­کند

 و مرا به تعطیلات می فرستد

تا بدون تو

در عکسی تار

کنار تمام مجسمه های دنیا بلرزم

 

تنهایی  کوله باری بر پشتت می­گذارد

و جایت را در دل دشت باز می­­کند

آنقدر می­روی

که در هزاران غروب

شکست نور را باور می­کنی

و سرت به سنگ می­خورد

 

تنهایی

 

کوه است

و هر بار که نام تو را فریاد می زنم

بزرگ تر می شود.

 

 

2:

خانه در جیب هایم است

خانه در جیب هایم است

وقتی برای پر کردن فرم اقامت هتل

دنبال خود

دنبال خودکار می­گردم

و دستخطم

داد می­زند

زمزمه ی پیرزنی را

که پای گهواره جا گذاشتم.

 

خانه در ته لهجه ی سکوتم است

روی نیمکت های تاریک شهر

وقتی دستهام

گلوی شاخه ی شب بو را فشار می­دهد

و می­ترسد که عشق

از دهان زنی فالگیر زبان باز کند.

 

من هر کجای زمین ایستاده ام،

درشکه ای پیر

پرواز را در لفافه می بُرد

و سال هاست

که با سکوت پرده های قلمکار

نقش جهان را

در تولد و مرگ بازی کرده ام

و روح پرنده ام هنوز

در مشت های بسته ی زندگی

به دانه و آشیانه فکر می کند...

 

خانه در دردهایم است

هر بار ،

دختری با روسری بلوغ

رنگ­ها را به دار می آویزد

و ترنج­ها به خاک می­ افتند

 

 

3.

دردهای مرا

روی دیوارها بنویسید

و بر آن باران بنشیند

و دود ماشین ها

 و خرابکاری پرنده ها

و آگهی ثبت شرکت و ... .

دردهایم را وسط میدان بگذارید

 و بر آن فواره ای برقرار کنید

دردهای من مشمول طبیعت زمان نمی شوند.

همچون لایه های سنگ های رسوبی

هر بار

 سخت و باستانی و ریشه ای تر

از زیر آوار زلزله ای کشف خواهند شد.

 

*: با احترام به زنده یاد امین پور

 

 

 

4.

 

می خواهم خیالات کنم

 

پشت پنجره هایی که تمامی ندارند

کبوتری بیاید

بزند به شیشه

پر دربیاورم

بروم زود شال و کلاه کنم

انگار که سفری سرد

روی پیشانی ام نوشته باشند.

 

 

 

 

 

/ 1 نظر / 10 بازدید
علی آریا

. . . . . . . سلام دوست . . .