شعر

جهان یک عکس شلوغ است
و همیشه چشمانم را به روی روزنه ای بسته ام،
که قرار بود جای زندگی ام را بگیرد

شهر را در کیسه های پلاستیکی جمع می کنم
شهر را به دوش می کشم
شهر را در نفس های آخر چراغ زرد
از هجوم موتورسوارها نجات می دهم

شهر یک عکس شلوغ است
و پرنده ها حرفهایشان را
به آدم هایی می گویند
که دیگر در عکس های دسته جمعی نیستند..

/ 2 نظر / 6 بازدید

این منم که گم شده ام، یا توئی که پیدا نمیشوی؟! "عباس معروفی"

آرش پیمان باستانی

سلام حضرت دوست . مثل چند کار اخیرتان و مثل تقریبا همه کارهای قدیم تر آغازی زیبا و پایان بندی تکان دهنده ایی داشت . از اندیشه شک عشق و اندوه گزیری نیست که همه خمیر مایه های شعرند. برقرار باشید