شعر

  * بعد از ظهرِ نشسته روی شانه ی آدم
تکاندنی نیست؛
خستگی
بعد از حرف زدن با دیوارها
تکان دادنی نیست؛
همانقدر که دنیا،
همانقدر که فاصله ی تاریخی من تا من.

یقه ی لباس کارت را رها کن
پیاده رو پشت درب اصلی منتظر است.
پیاده رو خسته ها را به زیر زمین کتاب های بیهوده می برد
پیاده رو، راه به راه، چاله هایش را زیر خاکسترت می گیرد
از همین حفره های شلخته ی نامفهوم
بغض های رسیده دود می شوند
و از گلوی کلاغ های بیچاره است که شهر به سیاهی می زند.

** زندگی را نشانه گرفته ام
با دو عدد ساندویچ ارزانقیمت سرپایی
سرطان زا،فرد اعلا، با ذرات سوخته ی چربی؛

تکان دادنی نیست
کالبد خسته ای که در چرخه ی بی اعتنای طبیعت
با خاک یکسان است.

سیر مواجهه ی بشر با طبیعت
همان سیر مواجهه ی من با دیوار است
یک عمر پدر بزرگ به دور خود دیوار کشید
یک عمر باید دیوارها را خراب کنم ... .

/ 4 نظر / 3 بازدید

فونتش با بقیه شعرات فرق میکنه.

آرش پیمان باستانی

دوزخت از بهشت آبی تر / می کشم وزنه گناهم را / ممنون خانم دکتر مهربان. ممنون که پرستارانه گاهی به امید جنون بیشتر به ذهن این شاگرد - بیمار بی استعداد بی وقت بی برنامه خود جنونی جدید را تزریق می کنید .

احسان

سلام مرسی زهرا با لذت خوندم خوب باشی.

احسان

سلام مرسی زهرا با لذت خوندم خوب باشی.