شعر

ساعتم زنگ نزد

و گذاشت پشت میز های کلاس دوم

عقربه ها را روی دایره ی کاغذی ثابت کنم

خانم سلیمی بخندد

و نسیمی آرام

تمام کاغذهای مضطربم را فوت کند.

 

ساعت زنگ نزد

من امروز برای نرفتن بودم

برای نزدیک تر نشدن

و ندیدن اینکه بازهم

مردانی بر سر هر کوچه آینه در دست گرفته اند

و روشنایی تیز حق را

در سیاهی چشم هام فرو می کنند

ساعتم امروز خاموش ماند

ولی وحشت چشم هام هنوز

از شعله ی روزهای  دور می سوزد

 

امروز

من برای نیامدن بودم

برای نشستن

و دانستن اینکه کاغذ تنها سرنوشت من است

که سال هاست

در قاب های مجلل تاکیدش می کنم

دروغ است که من بارانم

و قرار است

پشت شیشه های شهر از عشق بنویسم

من خودِ «نگفتن» ام

نهایتش بتوانم ابر باشم

 آه بکشم

و با گوشه ی مقنعه ام

رد اشک های عینکم را پاک کنم

 

وقتش که شد

دوباره به دنیا برمی گردم

به روز، به آدم ها

و ساعتم را در لحظات زمینی تشویش

نوازش می کنم

وقتش که شد دوباره به دنیا برمی گردم

چشم هایم را می بندم و افتخاراتم را

برای بازیافت سرکوچه می گذارم

یک درخت

هنگام  باور خشکی

برگ هایش را با دست خود

به زمین می اندازد...

 

 

 

 

 

/ 0 نظر / 8 بازدید