شعر

موریانه های زیادی

در چارچوب تو گمراه شدند

و هر صبح

انسان با گرسنگی ابدی

لب جوی

درختان را قربانی می کند

 جایی برای نشستن

تنها جایی برای فرو رفتن در جمعیت برگ ها می خواستم

آن قدر که مظلومیت کلاغ ها  

روی شانه ام بریزد

آنگاه که دهان فریاد مرا چسب می زدی

و با بسته های فوری خرسندی  

خبر گونه های خیس خیابان

باران می شد

 

خسته ام

جایی برای نشستن

جایی میان خطوط مرزی آغوش می خواهم

چه می گویم

با هر چه فریاد

تو به هر حال رنج را

بر دوش زنی می کشی

که مدام  پله ها را از خون پاک می کند

و لاشه ی موش های آزمایشگاهی را

 در انقباض مهوع آسانسور

میان طبقات می برد

 

.

/ 0 نظر / 4 بازدید