شعر

جهان خسته ای ست زیر پلک های من

میان های هوی اشک های من

 دردهای من

که با دو دست مهربان قصه های تو به خواب می رود

اراده ی  نشسته در کرانه های چشم من

به یک اشاره غرق می شود

درون چشم های عاشقانه ی تو آب می رود

 

نشسته ام کنار خاطرات دوردست و باز هم خیال من

برای دیدنت ستاره می شود

به گوشه های خالی شبم نگاه می کنم

و التماس هستی ام هزار پاره می شود

 

مرا نجات ده از این شهود دیروقت

مرا از این که عاشقت شوم نجات ده

برای روح زخمی ام غرور باش

و از خودت، از اینکه در پی ات دوم نجات ده...

 

/ 0 نظر / 4 بازدید