در جشن شلوغ کفش های رنگی شهر
هر صبح، پیرمردی
سیاهی خاطراتم را واکس می‌زند
و یاد تو را
برق می اندازد
و خیابانی که دلم می‌خواست
پا به پای کفش‌های ما
به دنیا می‌آمد.

این نبودن های عزیز...
این فقدان های موجّه برای عزا گرفتن
جای صندلی‌ام را هربار
کنار پنجره
محکم تر می‌کند

سرگردانی
آن بیرون
به جای تمام آدم‌های نیامده
برای زندگی‌ام
دست تکان خواهد داد
/ 0 نظر / 13 بازدید