کاری ندارد فراموشت بشوم
وقتی که مرزها صاحب ندارند
و در باد هی تکان می‌خورند
بیا این تنِ من
بازمانده‌ی جنگ‌های خانگی
بدون قمقمه بی پرچم
کوله را بفرست به اقصی نقاط پشتم
و مسیرهای فرعی را دور گردنم بینداز
چشم‌هایم جای دوری نمی‌رود
حتی اگر روی نزدیک‌ترین دیوار کاذب
نوشته باشند بمیر

به تو نگاه می‌کنم، به مستقیم
که شواهد کمی از بودنم دارد
و شب‌ها میدان‌های شهر را حفظ می‌کند
از من خاطرات زیادی رفته است
قاطی سفره‌های زیرزمینی
که استخوان آدم سرو می‌کنند
و تو در عکس‌های زیادی برگشته‌ای
در بزرگداشت‌های عمومی
و اداره‌ی پست
مفهوم رایگان تو را خوب می‌رساند

با تو اَم، با همه گیر شدنت
از ضایعات عفونی مدرسه
در سال‌هایی که سرفه ضرباهنگ منظمی دارد
و در زلزله‌های به موقع
ملحفه‌ها زود اهدا می‌شود
من را به خاطره های ملی‌ات اضافه کن
که زیر بار نرفتن ترک برداشته‌
ولی بارها وقت شکستن رقصیده‌ام
روی خرده شیشه‌های شب قبل
که اطراف همین تپه‌های محلی
مرگ پدرم را روی شانه‌ام گذاشت

/ 0 نظر / 7 بازدید