از شعر های گذشته

  1.

یک روز

از پس آخرین درد

کودکم را می آورم

دنیا را بگذارد روی سرش

حلوا حلوا کند.

 

2.

کاغذهام هنوز خالی اند

من به دیدن خانه ی نوعروس می روم

کاغذهایم زرد

کاغذهایم خط خطی

من به دیدن نوزاد می روم

کاغذهایم را از عدد پرکرده ام

 

مآمور فرودگاه می پرسد در چمدان بار کاغذ دارید؟

در چمدان بار کاغذ دارم

در چمدان بار دارم

بار     چیز خیلی سنگینی است    وقتی

قرار نیست جایی زمین گذاشته شود.

 

3.

مادر تو را تکان می دهد

کنج اتاق کز کرده ام

 

بیایید در لاشه ی این کودک

دنبال ترس بگردیم.

4.

گاهی پدر

گاهی مادر

گاه جد و آباءِ ندیده

و گاه دخترکی غریب

می بینم

روی تمام شیشه های تاریک شهر

   + ; ۳:٠٠ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٩ مهر ۱۳٩٠

-----------------------------------------------------------------------------------------------

5.

دنیایم را داده ام

حاشیه ها را سوزن دوزی کرده اند

قرار است روی ترنج ها ببارم...

با همین موهای صاف

و اهلی

+ ; ۱:۳٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩۱

----------------------------------------------------------------------------------------------

6.

و به لوور رفته ای

و من عشقی قدیمی  را

 از هفت سوراخ این زندگی بیرون می آورم

 

عجیب نیست که تا رهایم می کنی

از حال می روم

و به گذشته برمی گردم؟

+ ; ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۸ آبان ۱۳٩٠

-----------------------------------------------------------------------------------------------

7.

از وزن این رقاصه ها ی مست

چیزی بر زمین ریخته

که چسبیده ام

به جویدن اسلیمی های بیدخورده

 

با این اشتهای سگی

مرا بسته اند

 به آینه

و کابوسی       که به دوربین مدار بسته مجهز است

خواب می بینم که نمی ترسم

و هی پشت سرش آب می خورم

*

آوازها در مفاصل انگشتانم لانه کرده اند

و هیچ ریاضتی

استخوان هایم را جبران نخواهد کرد

در شبی که به صبح نزدیک تر است،

صراحی نشانم بده

با همین مولکول های توهمی محقر

رقص اجدادم را

بیدار می کنم.

قول می دهم

مثل درد

کف این خیابان را فرش کنم

و نام تو را

در سجده های بیشماری بجا بیاورم.

 

8.

از دگردیسی فقط

یاد قورباغه می افتم

آن هم عاقبت یک روز

از پاکت پاستیل فرار خواهد کرد.

 

9.

آدمی برای دلداری خود

چه فلسفه ها که نمی بافد

فقط عشق است

که وامی داردم

به آموختن زبانی بیگانه

 

------------------------------------------------------------------------------------------------

10.

 

پیراهن های روشن زیادی داشتم

که می توانست صبح لطیفی را دم دستت بگذارد

کاش بودم

برایت از قرنی می آمدم

که بوته های شفابخش زیادی در آغوشم بود

تصویر خوابهایت را صاف می کردم

تا در کوهپایه های بهار    چای بنوشی

و شیرینی روز تازه را از لبهایم  بشنوی...

 

حیف که دختر لحظه های عاشقی ات نمی شوم

 

روز می رود

زن می دود

 پنجره ها را بیشتر می کند

و  به خورد آینه می رود

 

آتش غروب تند تر می شود

در دشتهای وحشی ام

دانه

دانه

حرف می چینم

و برای شب بار می گذارم

می آیی

 دربهشتی سوت و کور  شام می خوریم

و خواب مزارع گندم می بینیم

و خدا را شکر می گوییم

   + ; ۸:٠٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٩ آذر۱۳۸٩

------------------------------------------------------------------------------------------------

 .11

پایت را از بازی یک شهر می کشی بیرون

 و هوای سرزمینی دیگر  

 آلوده ات می کند

زندگی ام به شهری می ریزد که هر روز

 اجساد  بیشتری

روی دستش باد می کنند

 و دلم بادبادکی ست  دور

 که ساحل را به خاطر می سپارد

 

دستم را گرفته ای

و هربار زیر قدمم  پله ای می گذاری

که نفس گیرتر است

 

کمی صبر کنیم

 

بالا سرد می شود

و فشار جو  طوری ست که...

تنهایت خواهد گذاشت

زنی که همیشه گونه هایش را کمرنگ

وپیراهن تنگ افق را سرخ می بیند

 

*

 حالا آینه ها بیشتر به یادم می اندازند

که جایی حوالی سی سالگی ات را باید

هی معاینه کنی

و حواست به  تمام توده ها باشد

از هر قشری که باشی

فرقی نمی کند

یکروز می بینی

 چیزی مخوف در تو ریشه دوانده

که هر قدر هم شعر زمستانی بگویی

خوابش نمی برد

 

*

در فکر  ساده ترین حرف هایی هستم که در این مجال

 می شود    روی زمین دراز کشید و گفت

درباره ی اینکه  دوستت ...

حوصله...

.

.

.

... ندارم

همین

و بعدش هم       روی گل های تکراری قالی

 کمی چرت بزنم...

   + ; ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٩

---------------------------------------------------------------------------------------------

12.

دلت را که به خواب خوش میکنی

فردایی هست

چشمهایت را ببند

برایت از نفس های عمیق می گویم

آنقدر که بغض هایت را غرق کند

 و شرافتمندانه

 خودت را به خواب  بهنگام  عادت دهی

   + ; ٩:٠٩ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٤ اردیبهشت۱۳۸٩

---------------------------------------------------------------------------------------------

13.

در این ترس مدام

هر چه بود

به پاهایم ریخت    عشق

و آنقدر فرار کردم از این پوست

از این خون

که پشت سرم را خوب می بینی

 

تصویر زنی

که به کاغذهای کاهی ات چسبیده

و زیر ذره بین تو می سوزد...

   + ; ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢ اسفند ۱۳۸٩

----------------------------------------------------------------------------------------------

14.

سار و چلچله و پرستو ندیده ام که

فوقش جوجه های ماشینی رنگی

قفس هایی که دلشان پر بود

و فاخته

که هم کلاسی ام بود

رفت جایی دور

که بخواند

   + ; ۸:۳۸ ‎ب.ظ ; شنبه ٢ بهمن۱۳۸٩
-----------------------------------------------------------------------------------------------
15.
برگرد کولی

و نام هزار چشمه ی آزاد را

به خاطر خاک بسپار

و هرچه در پیشانی این خواب کور دیده ای

کف دست آب بگذار

شاید دیر نباشد.

   + ; ٧:۳۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۱ فروردین1389
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
16.
می شود هر روز     به چند صورت خندید

و از دل مجنون    لیلا را درآورد

بدل های زیادی داری

که در این شلوغی آشنا

غریبگی می کنند

 با دل نازکی که یکروز

در شعرهایت لرزید

 

هوا سرد نیست

خیابان تاریک نیست

 

این تویی   که عاشق نیستی

   + ; ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۳٠ آذر1388
-----------------------------------------------------------------------------------------------

17.

دیدم که خاطره ای دورم

که در دل پر یک شب

برای یک لحظه ی خالی دست تکان می دهد

امشب

فحش هم   کار مرا راه نمی اندازد

کوچه صدای سگ می دهد

و من صدای زنی که شیطان می زاید

زوزه می کشم

و استخوان های جنین شکل می گیرد

انقباضات مداوم این شب

سایه ام را وسط کوچه ای خیس     پس می اندازد

می دوم  

و چراغهای شکسته را

زیر صاعقه دنبال می کنم...

   + ; ٥:٥٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۳۱ شهریور۱۳۸۸
-----------------------------------------------------------------------------------------------
18.

میشد کنار همین خرت و پرتها   

گوشه ی لبم را کمی بالا ببرم

جایی بین لبخند و بغض

بایستم

پدر را از زیر خاک بکشم بیرون

که از سر کار بیاید خانه

تا گونه هایم را

به خستگی زبرش بچسبانم...

میشد کفشهای مادر را بپوشم

و به عروسکهایم شیر بدهم

میشد...

 

 

شاید بشود

از دل این غبار

به گذشته برگردم

و این پیر زیر گریم را

در سالهایی پف کرده زیر چشم  تماشا کنم

.

.

.

ولی نه وقت دارم

نه حوصله

و نه جای کافی...

زنگ در را زدند

باید گذشته را هرچه زودتر رد کنم...

   + ; ۳:٤۸ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢ شهریور۱۳۸۸
----------------------------------------------------------------------------------------------
19.

ته نشین شده ام

در ساعتی که عشق می جوشد

اینجا

خو گرفته به بوی خونگرم تو

زنی

    لخت      متولد می شود

چشم باز می کند   و

 به آبهای آزاد

                   می زند  

                               زیر گریه

                                     حرفهایی هست که می خورَدَم

 

   + ; ٧:٠۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸۸
----------------------------------------------------------------------------------------------

20.

در چشم آینه ای که هر شب

به دامم می اندازد

مسواک می زنم

و دست از عشق می شویم

تکه های شیرین تو را  اما     وقت خواب

دور از چشم دنیا     فرو می برم...

 

شاهزاده ی کوچک من

نمی شود که حریر حرفهای تو را پوشید

و در خوابی نرم         به داستان تو تن نداد...

+ ; ٦:٤٢ ‎ب.ظ ; جمعه ٢۳ امرداد ۱۳۸۸

-----------------------------------------------------------------------------------------------
21.

بگو بادها بیایند

سبک شده ام

و کوه ها... بگو تکان بخورند

-همان خاک بر سر های بی قله

که زندگی ام را،

 حتی در ارتفاع یک پا

بهشت نمی کنند-

هزار تکه ی من

به هزار شکل

 هزارباره می شود

و رقص این پیراهن سفید

 از پروانه های تنم گل می کند

 

اشکهای مرا هدایت کن

زیر پوست کویری ساکت

 که سرطان خواب دارد

من می روم

باران پشت سرم می آید

و آواز پرنده ای روی بلندترین شاخه

جنگلی را در خنکای صبح

بیدار می کند

   + ; ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٠ تیر۱۳۸۸
-----------------------------------------------------------------------------------------------
22.

وقتی نفسش تنگ می شود،

به اندازه ی یک عمر

در دل پیراهنش جا باز می کند...

 

وقتی گذشته را توی لباس ها گم می کند

و هیچ جای زندگی اش

از چهره ی توی آینه پیدا نیست

دوست دارد بزند بیرون

  صدا شود

 و نشت کند از دیوار

به دنیای مجاور...

  ***

دارم گوش می دهم

به نفس های مضطربی

که پشت این دیوار کشیده می شود

به آهی که در دودی غلیظ می پیچد

و دنیای مرا به سرفه می اندازد...

 

***

به دنیایم خوشم آمدی

چشم های مرا خالی کرده اند اما

دلم پر از دست هایی ست

که خستگی ات را می گیرند

-------------------------------------------------------------------------------

23.

 

فکر می کنی با همین چند حرکت

مات

بمانی؟

به اسب های اصیلی که زیر شلیته های رنگارنگ

دشت های پر از بابا آدم را

اسیر خود کرده اند...

 

نه

این شاه نشین

تو را آنقدر ساده نمی کند

که در خانه های سیاه و سفید به خواب روی

و در آغوش مادرانی چشم باز کنی

که پستان های بی کودکشان را

از چشم های پدرانت می دیدند...

 

تو را از کف دست هایت می شناسم

از خطوطی که به گردنت می رسند...

از خون سرکش شاهرگی که یکروز

روی بهت یک مجسمه فواره می زند

 

 

 قدم هایت را بزن

پیاده ها خواب ندارند

دوربین ها خواب ندارند

که فردا

چشم های تو را بگیرند

و شطرنجی کنند.

 

   + ; ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٩ خرداد ۱۳۸۸
-----------------------------------------------------------------------------------------------
24.
باید جایی از این قصه به من برسد

صفحات تاریکش را دوست دارم

مرا به خواب می برد

در صبح تازه ای بیدار می شوم که خبر ندارد

لبخند نمکین زنی

گند می زند به زندگی اش...

   + ; ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ ; جمعه ۱ خرداد ۱۳۸۸
-----------------------------------------------------------------------------------------------
25.
تابستان را به گذشته ها ببر

که پدر و مادر داشت

و چیزی برای خواستن

دوچرخه داشت

کوچه ای پر از پسر عمو!

وسط جیغ بعد از ظهر هایمان

توپ می انداخت...

 

رنگدانه های مرا کجا می بری ترس؟!

بزرگم کرده بودی

حواسم  رو به آفتاب نبود

که مرا در خواب بعد از ظهر می پیچید

و کوچه راست می رفت

زیر پاهای بزرگی

که باز ی شان

بوی مرد می داد...

 

 دوچرخه می ترسید

و مدام زنجیر می انداخت

کوچه به پایم

می چسبید...

 

   + ; ۸:٥٩ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٢ خرداد ۱۳۸۸
 
-----------------------------------------------------------------------------------------------
26.
*
باران به کجای این منظره می آمد؟!

من و کفش های تازه ام امروز می رویم

رو به تصویر گم شده ای که گاه

در انتهای خیابان بهار

آفتابی می شود...

باز این شهر را کاشته اند

پشت دری که دربدر است

توی قصه های سربسته

ودلش باز نمی شود

با باران های اسیدی...

 

صورت آسیب دیده ی مرمرها را می بوسم

خانه ی پدری... آب می رود

در تن دخترکی که هر روز

وسوسه ی بزرگ شدن

 به سینه اش سنجاق می شد...

 

**

27.

 

 مثل جمعه می ماند

حس بن بست تو

که می رسانم خودم را به نفس هات

و شماره می افتد

جلوی چشمهایم

که گوشی را به خودش مشغول کرده...

 

 

 همیشه به آخر خط نیاز دارم

تا از بی نهایت های لعنتی

به فکر حال بیفتم

و به بچه ای فکر کنم

که از آخر من شروع می شود...

 

دوستت دارم ِتو

در دست هایت جمع شده

و لحظه های مرا فشار می دهد

پرواز می کردم

اگر صدایم نمی کردی...

 

***

 28.

دورهای خودم را خوب نمی دیدم

ودلی برای خوب های دنیایم

خواب نمی دید...

تو را ندیدم،

که از کدام قسمت امسال رسیدی

ولی خسته بود

راهی که از تو به من کشیده شد...

 

 دلم خواسته تا خواب تو را به دوردست ها ببرم

در جانم نشسته ای و نفس تازه می کنم

ادامه دار شده ام  باز

از قسمتی که تو را داشت...

 

 

   + ; ۱:٥٧ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٤ فروردین۱۳۸۸
----------------------------------------------------------------------------------------------
29.

دوباره عادت کرده ایم

من     به این قفسه ی خاک گرفته ی درهم 

که پر از پرواز است

و میان حرفهایمان       هی به ساعت نگاه می کند

تو     به پنجره هایی ناتمام 

که باز    روبرویت   منتظر می مانند

 

عادت کرده ایم

حالا که قرار به خونسردی ست

 بگذار دیر بشود

بگذار  ساعت دیواری

 وسط سکوتمان

 بایستد.

 

 

   + ; ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸۸
-----------------------------------------------------------------------------------------------
30.

زمین از آب هایش فرار کرد

      وقتی که ماهی فراموشی، به مرکز تشنگی من رسید

      و تمام کلمات گود فراموشم شد

و هیچ چیز عمیقی

غرق در تشنگی ام نکرد

 

زال

خیال من است

که از رنگدانه هایش خالی می شوم

و  پرنده ذهنم

بی پر

 

در ازل دراز کشیده ام

زیر بارش خورشید

روی ملحفه های سفید

زمین بکر خیال مرا

خاطره می کارند

و صافی مغز ساختگی ام

با لرزه های گام خدایان

چروک می شود.

 

   + ; ٧:٠٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٧
-----------------------------------------------------------------------------------------------
ترانه:

میون صدتا تصویر شکسته

تو نقش گمشده درمونده باشی

برای دست بردن توی قصه

اسیر حرف مردم مونده باشی

 

برات دنیا فقط یک خط بسته ست

میون نقطه هایی سرد و خسته

نه از خورشید روشن شاد می شی

نه از برگی که رو شاخه نشسته

 

باید کاری کنم پروانه باشه

روی گل های تنهای خیالم

باید خواب لطیف غنچه ها رو

بگیرم عاشقانه زیر بالم

----------------------------------------------------------------------------------------------

ترانه 2

دلم از دست تقدیری گرفته

که تو فکرم صداتو ضبط کرده

تموم لحظه های دلخوشیمو

پر از شک و غم  بی ربط  کرده

 

تو هربار اومدی لرزیدم از عشق

کسی آوارمو اما ندیده

آخه کی از بتی مغرور و ساکت

صدای چکه ی عشقو شنیده

تو تنهاییم پر از فریاد عشقم

مثه یک ابر صدتا حرف دارم

خدا اما سکوتُ آفریده

واسه وقتایی که باید ببارم

 

 

مثه خورشید می مونی تو دنیام

همونقدر آشنا و دور از دست

/ 0 نظر / 7 بازدید