«آدم دیوانه است که فکر می‌کند هنوز می‌شود کسی را باور کرد»؛ این را نگفتی. توی دست‌هایت دیدم. که دوست داشتم آنجا چیزی از دوراس دستت می‌بود. بدون اغراق. بی‌سر و صدا. بی‌اطوار دستت را می‌گرفتم، می‌گذاشتم روی چشم‌هام، برجستگی درد را نشانت می‌دادم. بعد توی بوق ماشین‌ها می‌بردمت. همانطور بی‌هیچی می‌رفتیم قاطیِ جاده‌ها. توی صدای اتوبوس شب. آنجا که آدم‌ها هیچ‌چیز نیستند جز یک مسافر با مثانه‌ای پر. می‌دانی آدم وقت احتیاجات طبیعی بدنش هیچ پخی نیست. توی ضیافت های کلاسیک، مدرن، پست مدرن، ملی، خانوادگی و ... بهرحال تو انسانی. وقت درد هم. وقت مرگ طبیعی هم. هم‌آن‌جا که می‌خواهی بروی از توی کشو یا جیب بغل کتت یا در ِماشین چیزی بی‌اهمیت برداری، می‌خواهی تابلوی کج روی دیوار را راست کنی؛ سعی می‌کنی خفگی مختصری را که روی دلت حس می‌کنی نادیده بگیری ولی در یک چشم بهم زدن توی یک خلأ گنگ پرتاب می‌شوی. تمام.

«آدم دیوانه است که توی برخورد اول قهقهه نمی‌زند به تفاهم انسان بوده‌گی، به توهم های مشترک». دوست داشتم این را از چشم‌های ساده‌ام می‌خواندی وقتی که «باد همه چیز را با خود...» می‌برد و خیابان داشت شلوغ‌تر می‌شد. چشمهات نگران بود. باز یکی رفته بود. یکی داشت می‌آمد.  راهمان را کشیدیم سمت خیابان‌های فرعی آن ور میدان. می‌خواستم ببرمت روی یک جای بلند؛ شاید پشت بام همین مجتمع خودمان. جایی که هوا آزادتر باشد. بنشینیم لب بام. گردن کج کنی رو به من و به خیابان و  به آسمان. مضطرب بخوانی: «از این همه در، یکی حتما واقعی است، یکی از این همه در باید باز شود..» شانه‌ام را بکشم بالا به زور برسانم به شانه‌ات.  بگویم بیخیال! بعد چشمهایم را تنگ کنم و با انگشتانم تیری در هوا شلیک کنم و بگویم: نیگا! دسته‌ی آدم‌ها، دود و فریاد و مرگ و باز آن هیچی ِنامفهوم. بیخیال!

می‌شد دید یک دقیقه‌ای را هم که اطرافیان سکوت می‌کنند، درست توی همان یک دقیقه دنیا دارد راه خودش را می‌رود. بدون ما جشن می‌گیرد. بدون تو انقلاب می‌کند. بدون من مرزها را جابجا می‌کند و آدم‌های سرکوچه و ته خیابان را می‌گذارد لای کلمات یک کتاب ممنوعه.

داشت دیر می‌شد. ما فقط راه رفته بودیم. نمی‌شد با چند کلمه در چند خیابان و روی چند صندلی از درد گفت. گونه‌ات را بوسیدم. خیالاتم را گذاشتم توی کیف پولم و سوار تاکسی شدم. توی راه سعی کردم به مسافت‌ها و ترتیب فروشگاه‌ها و ساختمان‌های اداری فکر کنم. 

آدم دیوانه است که فکر می‌کند با چند کلمه رد و بدل شده و نشده، می‌تواند به درد بخندد؛ این را توی سرم شنیدم و کلید انداختم. 

کتری جوش آمده. حتی وسط مبارزات مدنی هم کتری جوش می‌آمده. همانقدر که رانندگان اتوبوس‌های شب‌رو چای را مصرف کرده‌اند، همان‌قدر که تو وقت کپی-پیست کردن گفتارها، همان‌قدر که من توی شب‌های غریب مونیخ. دوست داشتم این را مثل یک کشف جدید مقاله کنم بدهم دستت. سر از توی کتاب برداری و به مسیر چای از دهان تا مقعد فکر کنی. به انتخاب کلمات طبیعی. به انتخاب طبیعی کلمات.

دارم این عینکه را تمیزش می‌کنم؛ از کلمات اضافه که بر تن کسی می‌دید. کسی که تنها یک اسم بود. یک اسم برای من. که یک روز برایم از دور دستی تکان داده، عجولانه پیش رفته ایم و خیلی سریع گم شده‌ایم توی دیوارهای نخ‌نما و تخمی ِ یک کافه. که چندش آورترین ِمکان‌های عمومی‌ست. چه بالادست چه فرودست. بعد، مثل همه، انداخته‌ایم توی سرازیری خیابانی هرز. جز چند گفتگوی قابل پیش‌بینی، چیزی رو نکرده ایم.

شکّی چسبنده‌ توی برخوردهای اول، نگاهمان را تار می‌کند. نمی‌گذارد که گوشه‌های انسانی‌مان را ببینیم. نمی‌گذارد که توی جمعیتی فریادگر به طبیعت مرگ فکر کنیم همان‌قدر که دست‌های سردمان را روی بخار لیوان چای کنار خیابان به هم می ساییم و به جنگیدن فکر می‌کنیم... همان شکّ لعنتی که وقت رو به رو شدن با اساطیر خشکیده بر تن کتاب‌ها گورش را گم می کند... .

/ 5 نظر / 16 بازدید
آرش پیمان باستانی

خب . روزی هزار بار به سروقت خودت بروی و بی محابا و بی رحم خودت را نقد که نه سلاخی کنی ! آنوقت نوشته یک دوست قدیمی را بخوانی که برای هزارمین بار به تو می گوید دارد با ذهن پیچیده اش دنبال کلماتی می گردد برای بیان گدازه های بیم و امیدی که در دل شیدایش همیشه جریان دارد و تو هیچ کاری نتوانی بکنی و یکهو غمباد بگیری و از خانه بزنی بیرون بروی گوشه یک کافی نت شروع کنی به نوشتن .

آرش پیمان باستانی

شاید اگر دوراس را می فهمید اوضاع بدتر می شد گاهی با محافظه کاری خاص خراسانی ها خودم را اینطور دلداری می دهم که تیپ من -چپ دست ذهنی- نیاز به یک آدمی داشته باشد که در دنیای راست دستها واقعی ها واقع گراها نفس بکشد تا به تعادلی برسی و بتواند این کوره راه را کورمال کورمال بروید تا آخر .

آرش پیمان باستانی

همیشه دوست داشتم دنیایی شبیه به یکی از سکانس های پایانی فیلم فارنهایت 451 تروفو آنجا که همه چپ دستهای ذهنی روزگار به جنگلی دور کوچ کرده اند و نوعی اجتماع / قبیله تنهایی را ساخته اند و دارند روزگار می گذرانند . دوست داشتم در چنین دنیایی ساعتها با دوست چپ دست دیگرم بنشینم و درباره همه چیزهایی که دود و سگ دو در شهر فرصت ابراز شان را از ما گرفته است صحبت کنم .

آرش پیمان باستانی

شاخ گلی که به تنهایی ام بو برده بود / در فاصله بین دستهایمان خشکید / هیس ! / قهوه ات را بخور / و آرامش این شعر را بر هم نزن / از سطر بعد / به خانه بر می گردم / و آرزوهایم را / در صف اتوبوس ها می گذارم / فردا / روز جهانی خوشبختی است / زنگ بزن / و جوری که صدایت را نشناسم / خداحافظی کن . http://ups.night-skin.com/up-93-01/shakhe-gol-zahiri.jpg